|
بخش دوم
هوش هيجاني و هوش چند گانه
هوش هيجاني
تاريخچه هوش هيجاني
در سال هاي 1920تا 1900 جنبش جديدي پديد آ مد که مي خواست براي اندازه گيري هوش شنا ختي IQ راهي پيدا کند . دانشمندان آن زمان IQ را که روشي سريع براي جدا کردن افراد متوسط از افراد با هوش بود ، مورد مطالعه قرار دادند . آنها خيلي زود متوجه محدوديت هاي اين روش شدند اما توانايي آنها در اداره کردن رفتارشان و کنار آمدن با ديگران آنها را محدود کرده بود . همچنين آنها متوجه شدند ، افرادي وجود دارند که هوش متوسط دارند ولي در زندگي بسيار موفق هستند .
از نظر تاريخچه، هوش هيجاني در مفهوم هوش اجتماعي ريشه دارد ثرندايک ، استاد دانشگاه کلمبيا ، اولين کسي بود که در سال 1920 مهارت هاي هوش هيجاني را نام گذاري کرد . اصطلاحي که او اختراع کرد، هوش اجتماعي نام داشت که توانايي افرادي است که در خوب کنار آمدن با مردم مهارت هاي کافي دارند . از آن پس تاكنون روانشناسان ساير مقولههاي هوش را نيز مورد شناسايي قراردادند. ادوارد لي ثرندايك،(1949ـ1874) كسي كه هرگز نتوانست رانندگي اتومبيل را ياد بگيرد يكي از مهمترين پژوهشگران در تدوين روانشناسي حيواني بود. ثرندايك يكي از اولين روانشناسان آمريكايي بود كه تمام تحصيلاتش را در ايالت متحد گذراند. علاقه ثرندايك به روانشناسي (مثل خيلي كسان ديگر) با خواندن كتاب اصول روانشناسي ويليام جيمز، زماني كه دانشجوي دوره ليسانس در دانشگاه وسليان در ميدل تاون، كانكتيكات بود بيدار شد. بعداً او تحصيلات خود را زير نظر جيمز در هاروارد ادامه داد و در آنجا پژوهش در مورد يادگيري را آغاز كرد. او همچنين چندين كتاب درسي بسيار موفق نوشت و بدينترتيب به رأس گروه روانشناسان كه آرزويش بود ارتقاء يافت. در 1912 به عنوان رئيس انجمن روانشناسي آمريكا برگزيده شد. او از درآمد حاصل از حقالتأليف كتابهاي درسي و آزمونهاي رواني شخص ثروتمندي شد و با فرا رسيدن سال 1924 از درآمدي حدود 000/70 دلار در سال كه در آن زمان مبلغ هنگفتي محسوب ميشد، برخوردار بود.
پنجاه سال اقامت ثرندايك در كلمبيا از بارورترين سالهايي بود كه تاكنون ثبت شده است. فهرست آثار او بر 507 مورد بالغ ميشود كه بسياري از آنها كتابهاي مفصل هستند. او در 1939 بازنشسته شد اما تا زمان فوتش در ده سال بعد بهطور فعال به كار ادامه داد.
درسال 1970 براي اولين بار، دو روانشناس آمريكايي به نام هاي دكتر پيترسالوي از دانشگاه ييل و دكتر جان ماير از دانشگاه نيوهمپشاير، بحث علمي هوش هيجاني را مطرح كردند
در سال 1975، «هوارد گاردنر» ايده هوش چندگانه را مطرح کرد. او هشت نوع هوش را در دو دسته کلّي هوش ميان فردي (interpersonal) و هوش درون فردي (intrapersonal) برشمرد. بسياري از روانشناسان از جمله گاردنر اعتقاد دارند که معيارهاي سنتي ارزيابي هوش، مثل آزمونهاي ضريب هوشي (IQ) قادر به تشريح توانائيهاي شناختي نيستند.
در سال هاي دهه 1980 بود که هوش هيجاني ( EQ ) نام فعلي خود را به دست آورد . بلافاصله بعد از آن ، پژوهش ها و مطالعات بسيار قدرتمندي انجام شد . از جمله سري پژوهش ها در دانشگاه ييل که هوش هيجاني را به موفقيت هاي شخصي ، شادي و موفقيت هاي حرفه اي ربط داد .
اين تعبير که هيجان ها نوعي اطلاعات هستند ، کمک کرد تا در سال 1990 مفهومي کاملا ً پرو بال گرفته از هوش هيجاني ظاهر شود و پيتر سالوي و جان ماير ، اولين کساني بودند که اين اصطلاح را به کار بردند و کارهاي آکادميک آنها در اين زمينه پايه را براي کارهاي بعدي فراهم کرد .
سالووي و ماير ، در رساله قوي و بي نظير خود به سال 1990 ، هوش هيجاني (EQ ) را نوعي از هوش توصيف کردند که توجه به احساسات و هيجان هاي خود فرد و ديگران ، فرق گذاشتن بين آنها و استفاده از اين اطلاعات براي راهنمايي افکار و اعمال فرد را شامل مي شود . با اين که مقياس هاي هوش هيجاني از تقسيم سن عقلي بر سن تقويمي به دست نمي آيند ، معمولي ترين اختصار براي هوش هيجاني ، از روي ضريب هوشي IQ بر داشته شده است که به آن ضريب هيجاني ) EQ ) مي گويند .
نظريه سالووي و ماير بر اين باور استوار بود که تعداد کمي از مهارت هاي ويژه وجود دارد که در همه آنها يا دقت مخم است يا کار ايي ( اثر بخشي ) : دقت در شناخت و درک حالات هيجاني خود و ديگران ، کار ايي در تنظيم ، کنترل و استفاده از هيجانها در رسيدن به اهداف . به نظر سالووي و ماير در هوش هيجاني چها جنبه اساسي وجود دارد :
الف ) شناخت هيجان ها
ب) درک هيجان ها
ج) تنظيم هيجان ها
د) استفاده از هيجان ها
داشتن اين مهارت ها مي تواند براي فرد نتايج مثبتي به همراه بياورد . بر عکس ، نداشتن آنها مي تواند مشکلات جدي ايجاد کند . با وجود جديد بودن موضوع هوش هيجاني ، پژوهش هاي زيادي به آن پرداخته اند که از آن جمله مي توان به پژوهش هائي که توسط : سيگلمن ، 1984 – بلاک ، 1995 – ترينيداد و جانسون 1999 – بويا تزيره ، 2000 – سوبرگ ، 2001 – وکاچوب ، 2002 انجام شده اند اشاره کرد .
نتايج اين پژو هش ها نشان مي دهد که هوش هيجاني مي تواند به اندازه هوشبهر و گاهي اوقات بيش از آن موفقيت هاي آ تي را پيش بيني کند . افزون بر اين ، هوش بهر بالا به تنهايي نشان دهنده رفاه ، شخصيت اجتماعي و شاد کامي فرد نيست ، اما در مدارس و فرهنگ ما فقط بر هوش شناختي ، ارزيابي هوشبهر و تصميم گيري بر اساس آن تأکيد مي گردد.
هوش چندگانه چيست؟
از ديدگاه سنتي ، هوش بر مبناي توانايي هاي زباني و رياضي – منطقي تعريف و اندازه گيري شده است . تصور ما از ضريب هوشي ( IQ ) بر اساس چندين نسل آزمون سازي اين دو حوزه مي باشد كه از تحقيقات آلفرد بينه در سال هاي اوليه قرن بيستم نشات مي گيرد . به طور كلي به نظر مي آيد موقعيت در نهاد آموزشي و در زندگي ملازم ضريب هوشي بالا باشد . هوش بالا بر حسب مدل يادگيري معني دار آسوبل بدون شك فرايند بسيار مؤثري از ذخيره مواردي مي باشد كه علي الخصوص در ساختن سلسله مراتب مفهومي و پيرايش آنها كه كار آمد نمي باشند بسيار مفيد و موثر است . روان شناسان شناختي ، ديگر با يك روش بسيار پيچيده تر و مفصل تر به پردازش حافظه و نظام هاي ياد آوري پرداخته اند .
آيا ما با نسبت دادن هوش به ياد گيري زبان دوم مي توانيم به سادگي بگوييم شخص با هوش ( با IQ بالا) قادر خواهد بود زبان دوم را به خاطر هوش بالاتر با موفقيت بيشتر ياد بگيرد ؟ بعد از همه ي اين ها به نظر مي آ يد بزرگترين مانع در ياد گيري زبان دوم به موضوع حافظه محدود شود ، به اين معنا كه اگر شما بتوانيد هر چيزي را كه تا به حال آموخته ايد و يا شنيده ايد به ياد آوريد فردي بسيار موفق در يادگيري زبان خواهيد بود يا واقعا زبان آموزي بسيار موفق خواهيد بود ؟ به نظر مي رسد كه ضرايب هوشي زبان آموز ما پيچيده تر از اين ها باشد . بنابرين در اين مجال لازم ديده ايم كه به ديدگاه روانشناساني بپردازيم كه هوش انسان را به توانايي در يك زمينه محدود نكرده اند بلكه توانايي هاي مختلفي را انتساب به هوش آدمي نهاده اند . البته از اين ديدگاهي كه روانشناسان به هوش و توانايي هاي انسان پرداخته اند توانسته اند آدمي را در اين تنگناي سختي كه ساليان سال قرار گرفته بود " يا زنگي زنگ و يا رومي روم " نجات دهند . در واقع قبل از بيان هوش چندگانه همه ي افراد را در اين مقياس و يا در اين دو ستون قرار مي داده اند يا باهوش و يا كم هوش و كم نوان و غيره . با توجه به هوش چند گانه كه توانايي هاي مختلف افراد را مورد مطالعه قرار مي دهدو همچنين اثبات شده است علاوه بر چند گانه بودن هوش ، هوش آدمي نمي تواند براي هميشه ثابت باشد . انسان مي تواند هوش خودش را بهبود ببخشد و تقويت كند . از طرفي با توجه به ضرب المثل مشهور " هركسي را بهر كاري ساختند " مي توانيم با شناخت هوش هاي مختلف افراد آن ها را درهمان مسير هدايت كنيم تا بتوانند در همان مسير دلخواه به اهداف مورد نظر دست يابند .
هوش از نظر ترستون (1938)
ترستون اظهار داشت که هوش از شش عامل تشکيل شده است ، به طوري که هر يک از آنها با چندين عمليات ذهني ديگر در گير است اين شش عامل به شرح زير است :
1- عامل عددي (ع) : توان انجام عمليات رياضي با سرعت و بطور صحيح
2- عامل کلامي (ک) : توان انجام آزمون هاي درک کلامي ( زباني)
3- عامل فضايي (ف): توان کاربرد ماهرانه اشيا در فضاي تخيلي
4- عامل رواني کلمات(رک) : توان تفکر سريع در باره کلمات
5- عامل استدلال (الف) : توان کشف قواعد از طريق تفکر قياسي و استقرايي
6-عامل حافظه ي طوطي وار(ط) : توان ياد سپاري سريع
به نظر ترستون ، اين شش عامل ، توانايي هاي اوليه مغزي است . از آنجا که او اين عوامل را نسبتا مستقل مي پنداشت ، گمان مي کرد که افراد مي توانند در يک يا چند عامل نمره هاي بالا بگيرند ، در حالي که در ساير عوامل نمره هاي پايين دريافت کنند . ترستون هيچ وقت نتوانست اطلاعات لازم را براي حمايت کامل از نظريه شش عامل مستقل به دست آورد .
هوش چند گانه از نظر هوارد گاردنر
در سال 1975، «هوارد گاردنر» ايده هوش چندگانه را مطرح کرد. او هفت نوع هوش را در دو دسته کلّي هوش ميان فردي و هوش درون فردي برشمرد. بسياري از روانشناسان از جمله گاردنر اعتقاد دارند که معيارهاي سنتي ارزيابي هوش، مثل آزمونهاي ضريب هوشي (IQ) قادر به تشريح توانائيهاي شناختي نيستند.
هوارد گاردنر استاد دانشگاه علوم تربيتي دانشگاه هاروارد كسي است كه محدوديت هاي تلقي سنتي از هوش را درك كرده است . كتاب قالب هاي ذهن او در سال 1983 بيانيه اي در رد ديدگاه تيزهوشي بود; به گفته اين كتاب يك نوع واحد و يكپارچه هوش نيست كه موفقيت در زندگي را تضمين مي كند، بلكه طيف گسترده اي از هوش وجود دارد كه هفت نوع اصلي دارد. گارد نر در اين كتاب اعلام كرده است كه هر فرد حداقل از هفت نوع هوش برخوردار است اما در سال 1999 ، هوش طبيعت گرايي را به هفت هوش قبلي اضافه كرده است و تعريف هوش را چنين عنوان نمود: " هوش يك توانش رواني – زيستي است كه به منظور پردازش اطلاعات مي توان آن را در يك محيط فرهنگي براي حل مسئله يا خلق محصولاتي كه در يك فرهنگ ارزشمندند به كار گرفت ."
مهمترين وجه اين ديدگاه چندگانه دانستن هوش است: مدل گاردنر از مفهوم بهره هوشي به مثابه عاملي منفرد و تغييرناپذير، بسيار فراتر مي رود. به عقيده او آزمون هايي كه از زمان ورود به مدرسه، ظالمانه بر ما حكومت كرده اند، بر ديدگاه محدودي نسبت به هوش مبتني هستند. ديدگاهي كه از طيف مهارت ها و توانايي هايي كه وراي بهره هوشي براي زندگي مهم اند فاصله دارد.
ابعاد هوش چند گانه از نظر هواردگاردنر عبارتند از:
1 ، هوش زباني، كلامي
2 ، هوش منطقي، رياضي
3 ، هوش فضايي (قدرت تجسم عيني )
4 ، هوش جنبشي، بدني (تعادل اعضا، حركات موزون )
5 ، هوش موسيقيايي (درك و توليد سيستم صوتي )
6 ، هوش بين فردي (مهارت برقراري رابطه با ديگران) .
7 ، هوش درون فردي (بصيرت به خود)
8- هوش طبيعت گرايي
توضيح مختصري از هوش چند گانه هوارد گاردنر
هوش ديداري / فضايي
اين نوع هوش توانايي درک پديده هاي بصري است. يادگيرنده هاي داراي اين نوع هوش ، گرايش دارند که با تصاوير فکر کنند و براي به دست آوردن اطلاعات نياز دارند يک تصوير ذهني واضح ايجاد کنند. آنها از نگاه کردن به نقشه ها، نمودارها، تصاوير، ويديو و فيلم خوششان مي آيد. مهارت هاي آنها شامل موارد زير است: ساختن پازل، خواندن، نوشتن، درک نمودارها و شکل ها، حس جهت شناسي خوب، طراحي، نقاشي، ساختن استعاره ها و تمثيل هاي تصويري (احتمالا از طريق هنرهاي تجسمي)،دستکاري کردن تصاوير، ساختن، تعمير کردن و طراحي وسايل عملي، تفسير تصاوير ديداري. شغل هاي مناسب براي آنها عبارتند از: دريانورد،مجسمه ساز، هنرمند تجسمي، مخترع، کاشف، معمار، طراح داخلي، مکانيک، مهندس
هوش کلامي/ زباني
اين نوع هوش يعني توانايي استفاده از کلمات و زبان ،توانايي تفكر كلامي يعني افرادي كه بتوانند از كلام، در گستره وسيعي، جهت تبيين مقاصد و استدلالات خود استفاده نمايند. اين يادگيرنده ها مهارت هاي شنيداري تکامل يافته اي دارند و معمولا سخنوران برجسته اي هستند. آنها به جاي تصاوير، با کلمات فکر مي کنند. مهارت هاي آنها شامل موارد زير مي شود: گوش دادن، حرف زدن، قصه گويي، توضيح دادن، تدريس، استفاده از طنز، درک قالب و معني کلمه ها، يادآوري اطلاعات، قانع کردن ديگران به پذيرفتن نقطه نظر آنها، تحليل کاربرد زبان.
شغل هاي مناسب براي آنها عبارتند از: شاعر، روزنامه نگار، نويسنده، معلم، وکيل، سياستمدار، مترجم" مؤلف "وهمچنين مبلغان ديني، سخنرانان پرشور و حتي مدرسان و استادان موفق در ارتباط كلامي .
گاهي حتي در بين كم سوادان پيرامون ما نيز چنين افرادي يافت ميشوند كه قدرت كلامي فوق العادهاي دارند.
هوش منطقي / رياضي هوش منطقي
رياضي يعني توانايي استفاده از استدلال، منطق و اعداد. اين يادگيرنده ها به صورت مفهومي با استفاده از الگوهاي عددي و منطقي فکر مي کنند و از اين طريق بين اطلاعات مختلف رابطه برقرار مي کنند. آنهاا همواره در مورد دنياي اطرافشان کنجکاوند، سوال هاي زيادي مي پرسند و دوست دارند آزمايش کنند. مهارت هاي آنها شامل اين موارد مي شود: مسئله حل کردن، تقسيم بندي و طبقه بندي اطلاعات، کار کردن با مفاهيم انتزاعي براي درک رابطه شان با يکديگر، به کاربرددن زنجيره طولاني از استدلالها براي پيشرفت، انجام آزمايش هاي کنترل شده، سوال وکنجکاوي در پديده هاي طبيعي، انجام محاسبات پيچيده رياضي، کار کردن با شکل هاي هندسي رشته هاي شغلي مورد علاقه آنها عبارتند از : دانشمند، مهندس، برنامه نويس کامپيوتر، پژوهشگر، حسابدار، رياضي دان
هوش بدني/جنبشي
اين هوش يعني توانايي کنترل ماهرانه حرکات بدن و استفاده از اشيا. اين يادگيرنده ها خودشان را از طريق حرکت بيان مي کنند. آنها درک خوبي از حس تعادل و هماهنگي دست و چشم دارند (به عنوان مثال در بازي با توپ، يا استفاده از تيرهاي تعادل مهارت دارند)انها از طريق تعامل با فضاي اطرافشان قادر به يادآوري و فرآوري اطلاعات هستند. مهارت هاي آنها شامل اين موارد مي شود: رقص، هماهنگي بدني، ورزش، استفاده از زبان بدن، صنايع دستي، هنرپيشگي، تقليد حرکات، استفاده از دست هايشان براي ساختن يا خلق کردن، ابراز احساسات از طريق بدن شغل هاي مورد علاقه آنها عبارتند از : ورزشکار، معلم تربيت بدني، رقصنده، هنرپيشه، آتش نشان، صنعتگر.
هوش موسيقي / ريتميک
توانايي درك ، تشخيص،تبديل و اجراي اشكال موسيقيايي مي باشد اين يادگيرنده هاي متمايل به موسيقي با استفاده از صداها، ريتم ها و الگوهاي موسيقي فکر مي کنند. آنها بلافاصله چه با تعريف و چه با انتقاد، به موسيقي عکس العمل نشان مي دهند. خيلي از اين يادگيرنده ها بسيار به صداهاي محيطي (مانند صداي زنگ، صداي جيرجيرک و چکه کردن شيرهاي آب) حساس هستند. مهارت هاي آنها شامل موارد زير مي شود: آواز خواندن ، سوت زدن، نواختن آلات موسيقي، تشخيص الگوهاي آهنگين مانند استفاده از ياد يار ها ، آهنگ سازي، به ياد آوردن ملودي ها، درک ساختار و ريتم موسيقي شغل هاي مناسب براي آنها عبارتند از : موسيقي دان، خواننده، آهنگساز.
تكنيك هاي آموزش هوش موسيقيايي :
مفاهيم موسيقيايي ، آواز خواني ، زمزمه كردن يا سوت زدن ، نواختن موزيك ضبط شده ، نواختن آهنگ با پيانو ، گيتار يا ساير آلات موسيقي ، آواز خواني گروهي ، گرايش موسيقيايي ، نواختن سازه هاي كوبه اي ، ريتم ، آواز ، ضربه ، سرود ، استفاده از موسيقي متن ، ارتباط دادن آهنگ با مفاهيم ساختن ملودي هاي جديد براي مفاهيم ، گوش دادن به مظاهر دروني موسيقي ، نرم افزار هاي موسيقي و ...
هوش درون فردي
يعني توانايي ارتباط برقرار کردن و فهم ديگران. اين يادگيرنده ها سعي مي کنند چيزها را از نقطه نظر آدم هاي ديگر ببينند تا بفهمند آنها چگونه مي انديشند و احساس مي کنند. آنها معمولا توانايي خارق العا د ه اي در درک احساسات، مقاصد و انگيزه ها دارند. آنها سازمان دهند ه هاس خيلي خوبي هستند، هرچند بعضي وقت ها به دخالت متوسل مي شوند. آنها معمولا سعي مي کنند که در گروه آرامش را برقرار کنند و همکاري را تشويق کنند. آنها هم از مهارت هاي کلامي (مانند حرف زدن) و هم مهارت هاي غيرکلامي (مانند تماس چشمي، زبان بدن) استفاده مي کنند تا کانال هاي ارتباطي با ديگران برقرار کنند. مهارت هاي آنها شامل موارد زير مي شود: ديدن مسائل از نقطه نظر ديگران (نقطه نظر دوگانه)، گوش کردن، همدلي، درک خلق و احساسات ديگران، مشورت، همکاري با گروه، توجه به خلق و خو ، انگيزه ها و نيت هاي مردم، رابطه برقرار کردن چه از طريق کلامي چه غير کلامي، اعتماد سازي، حل و فصل آرام درگيري ها، برقراري روابط مثبت با ديگر مردم شغل هاي مناسب براي آنها عبارتند از : مشاور، فروشنده، سياست مدار، تاجر .
هوش برون فردي (فرا فردي (
اين هوش يعني توانايي درک خود و آگاه بودن از حالت دروني خود. اين يادگيرنده ها سعي مي کنند احساسات دروني، روياها، روابط با ديگران و نقاط ضعف و قوت خود را درک کنند. مهارت هاي آنها شامل موارد زير مي شود: تشخيص نقاط ضعف و قوت خود، درک و بررسي خود، آگاهي از احساسات دروني، تمايلات و روياها،ارزيابي الگوهاي فکري خود، باخود استدلال و فکر کردن ، درک نقش خود در روابط با ديگران مسيرهاي شغلي ممکن براي آنها عبارتند از: پژوهشگر، نظريه پرداز، فيلسوف
هوش طبيعت گرايي
افرادي كه از نظر اين هوش در سطح بالايي قرار دارند در تشخيص و طبقه بندي گونه هاي متعدد گياهان و جانواران محيط اطرافشان مهارت دارند . اين افراد مي توانند اعضاي گونه هاي خطر ناك را تشخيص دهند و به طرزي مناسب ارگانيسم هاي ناشناخته يا جديد را دسته بندي كنند . در واقع هر طبيعت گرا زيست شناسي است كه گونه ها را تشخيص مي دهد و مي تواند آن ها را در قالب واژه هاي علمي پذيرفته شده به صورتي رسمي دسته بندي كند .
استعداد يك طبيعت گراي تمام عيار به طبقه بندي گونه ها محدود نمي شود ، بلكه وي در دنياي ارگانيسم راحت تر است و ممكن است استعداد مراقبت كردن ، رام كردن و ارتباط بر قرار كردن با ساير موجودات زنده را داشته باشد . استعداد هر طبيعت گرا ممكن است اقلام مصنوعي را نيز در بر گيرد . مثلا كودكي كه مي تواند به راحتي پرندگان ، گياهان و دايناسور ها را متمايز كند ، مي تواند انواع اتومبيل ها ، سيستم هاي صوتي يا مهره ها را نيز طبقه بندي كند .
رابرت استرنبرگ ( 1985و1988)
رابرت استرنبرگ نيز با يك سبك انقلابي مشابه گاردنر باعث ايجاد زلزله اي در دنياي اندازه گيري هوش به روش سنتي شد . از نظر او سه نوع هوش وجود دارد :
1- توانايي تجزيه اي در جهت تفكر تحليلي
2- توانايي تجربي در جهت مشاركت در تفكر خلاق ، تركيب تجارب مختلف با روش هاي روشن بينانه
3- توانايي محيطي ، " هوش خياباني " كه افراد را قادر مي سازد نقش مجازي محيط ( ديگران ، موقعيت ها ، نهاد ها ، محيط ها ) را بازي كنند .
استرنبرگ ادعا مي كند كه نظريه روانسنجي بيش از اندازه با سرعت ذهن سرو كار دارد و از اين رو او تحقيقات خود را به آزمون هايي اختصاص داد كه بينش ، حل مشكل در زندگي واقعي ، عقل سليم ، دريافت تصويري وسيع تر از اشياء را اندازه گيري مي نمايند و همچنين ديگر وظايف علمي كه ارتباطي تنگاتنگ با موقعيت در دنياي واقعي دارند .
دانيل گلمن (1995)
بالاخره در تلاش ديگري براي اينكه تعصب تعريف ها و تست هاي سنتي از هوش را به ياد ما بياورد ، مطالب كتاب " هوش احساسي " دانيل گلمن در قرار دادن احساس به جاي نقش آفريني فكري ، قانع كننده است . تعداد انگشت شماري از احساسات اصلي مانند : عصبانيت ، ترس ، لذت ، عشق ، نفرت ، شرم و غيره فرايند شناختي و فكري مؤثري را موجب شده و كنترل مي كند . حتي در نكته دقيق تري گلمن چنين بحث مي كند كه : "" ذهن احساسي به مراتب سريع تر از ذهن منطقي است . اين ذهن بدون اينكه توجه داشته باشد چه كار مي كند ، وارد عمل مي شود . سرعتش جلوي افكار تحليل وحساب شده اي كه نشانه ذهن متفكر است ، مي گيرد ." البته ششمين و هفتمين نمونه هاي هوشي گاردنر ( بين فردي و درون فردي ) پر از پردازش هاي احساسي است ، اما گلــمــن احساسات را در بالاترين سطح توانايي هاي بشري قرار مي دهد .
كاربرد هوش هاي چند گانه (MI ) دركلاس درس
معلم كلاس درس (MI) با معلم كلاس درس معمولي تفاوت زيادي دارد . در كلاس درس معمولي ، معلم رو به دانش آموزان مي ايستد و سخن مي گويد ، چيز هايي را روي تخته مي نويسد ، از دانش آموزان سؤال هايي در باره زمينه مطالب خوانده شده مي پرسد و منتظر مي ماند تا دانش آموزان تكاليف نوشتاري خود را به پايان برسانند . اما در كلاس درس (MI ) ، معلم به طور مرتب روش تدريس خود را از كلامي به فضايي و از فضايي به موسيقيايي و همين طور تا آخر تغيير مي دهد و غالبا با روش هاي متفاوتي به تركيب اين مقولات هوشي مي پردازد . البته معلم (MI ) نيز ممكن است بخشي از زمان كلاس در س را به سخنراني يا نوشتن روي تخته اختصاص دهد . اين تكنيك ، نوعي روش تدريس مقبول به شمار مي آيد و بسياري از معلمان اين كار را انجام مي دهند . معلم (MI ) هم چنين ممكن است براي روش ساختن مطلبي ، به كشيدن تصاويري روي تخته يا نشان دادن فيلم بپردازد . گاهي نيز براي اينكه صحنه را براي نتيجه گيري و رسيدن به هدف آماده يا نكته اي را خاطر نشان كند و يا محيط را براي مطالعه فراهم سازد ، به پخش موسيقي اقدام مي كند . معلم (MI ) ، شرايط را براي تجربيات عملي آماده مي كند ؛ خواه اين فعاليت مستلزم برخاستن دانش آموزان از جاي خود و حركت آنان باشد يا آوردن شئ از بيرون به داخل كلاس درس و يا ساختن اشيايي توسط دانش آموزان ، كه ميزان درك آنان را نشان دهد . معلم (MI ) هم چنين دانش آموزاني دارد كه به روش هاي گوناگون با يكديگر هم ياري مي كنند ( گروه هاي دو نفره يا بيشتر ) و براي دانش آموزان فرصت هاي را فراهم مي كند تا بتوانند افكار و انديشه هاي خود را نشان دهند ، به انجام كارهاي هوشمندانه بپردازند يا تجربيات و احساسات شخصي خود را با موضوعات مطالعه شده پيوند دهند . اگر هم امكان داشته باشد ، آنان را به ميان موجودات زنده يا طبيعت مي برد .
معلم در تلفيق هوش موسيقيايي و كلامي براي آموزش زبان فارسي مي توانداز ابزار گوناگوني براي تسهيل در كار آموزش استفاده كند ؛ او از گچ و تخته سياه و همچنين روش سخنراني هم استفاده مي كند اما در كنار آن از روش اجراي نمايش ، شبيه سازي و شيوه قصه خواني ، بيان لطيفه هاي ادبي و مرتبط با دروس ارائه شده و موزون كردن مطالب جهت جذب بهتر در اذهان فراگيران ، استفاده از ياديارها ، استفاده از آهنگ ها و با آواز خواندن بعضي از مطالب ، استفاده ازضبط صوت و سي دي ( CD ) و غيره براي اجراي موسيقي سود مي جويد . بنابرين در اين كلاس درس با برنامه ريزي صحيح و از قبل طراحي شده او مي تواند كلاسي پويا و پر تحرك و نشاط آور داشته باشد و مطالب درسي را براي دانش آموزان بسيار شيرين و جذاب نمايد ؛زيرا " هيچ چيز به اندازه شيرين و لذت بخش بودن دروس نمي تواند انگيزه دانش آ موزان را براي يادگيري بيفزايد .
جدول 1
خلاصه اي از روش هاي آموزشي براي تلفيق هوش موسيقيايي و كلامي
مقوله ي هوش فعاليت هاي آموزشي
( نمونه ها ) منابع آموزشي
( نمونه ها شيوه هاي آ موزشي مهارت معلم در
معرفي( نمونه ها) نمونه اي از فعاليت ها براي شروع درس
زباني - كلامي سخن راني ، مباحثه،بازي
با كلمات ، داستان سرايي،
قصه گويي ، لطيفه كتاب ، ضبط صوت ، ماشين تحرير ، نوارو غيره خواندن ، نوشتن ، صحبت كردن ، گوش دادن با آن آموزش از طريق داستان سرايي، نحوه استفاده از رايانه ، دستگاه سي دي نوشتن كلمات روي تخته ، بردن دانش آموزان به اتاق رايانه و كتابخانه
موسيقيايي ياد گيري هاي موزون ، ضربه زدن و استفاده از آواز براي تدريس ، اجراي نمايش ضبط صوت ، رايانه ، سي دي ،
نوار كاست ، ابزار هاي موسيقي آواز خواندن ، ضربه زدن ، گوش دادن به آن ، اجراي نمايش در حد امكانات كلاس استفاده از صوت به صورت موزون ، استفاده از رايانه و ابزار موسيقي و مديريت اجراي نمايش نواختن قطعه اي از موسيقي هنگام ورود دانش اموزان به كلاس درس ، بيان موضوع نمايش توس فرد ماهر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:55  توسط سید حسین عبداالله زاده
|
|
|